تبليغاتX
همه چیز تنها یک چیز است .

همه چیز تنها یک چیز است .

گلچین بهترین و جالبترین مطالب وبلاگهای ایران

علمه شيرين دختربازي


خيلي خوب ، براي مشتاقان علمه شيرين دختربازي بريم سراغ مطلبه جديد:

گفته بودم که براتون خواهم نوشت که به دخترا چي بگيد. در برخورده اول:

توصيه ي اساسي: اصلا فکر نکنيد که هر چرندي که بقيه مي گن شما هم بگيد. نريد بگيد خانم چند دقيقه مي تونم وقتتون رو بگيرم و اين حرف ها . اين ماله کسايي ه که اين سايتو نميشناسن. شما عزيزاي من به شرطه اين که نکته ي دفعه قبل رو رعايت کنيد و شخصيت قوي اي از خودتون نشون بديد تقريبا با هر چيزي مي تونيد سره حرفو باز کنيد.

چند تا پيشنهاد: سوال کنيد! راجع به هرچي که مي خوايد. بعد از اونجاي کار يک چيزي توي حرفهاش يا رفتارش پيداکنيد و باهاش شوخي کنيد و همين طور ادامه بديد.

راجع به کسه ديگه حرف بزنيد. مثلا توي يه مهموني بقله يه دختر نازنازي نشستيد فکر مي کنيد که چي بگيد؟! مي تونيد يه بدبختي رو پيدا کنيد و راجع به اين واي عجب ما تحته گنده اي داره يا اين که چقدر بد لباس پوشيده يا هر چيزه ديگه اي با دختره حرف بزنيد.

توي خيابون مي تونيد بگيد که خيلي دلتون مي خواد باهاش آشنا شيد ولي وقت نداريد، ازش شماره بخوايد يا بهش شماره بديد.

توصيه مهم: هر که مي کنيد خيلي طولانيش نکنيد و زود تمومش کنيد. در برخورده اول نبايد کار به اونجا بکشه که حرف کم بياريد يا به مزخرف گفتن بيفتيد. کوتاه و مختصر و مفيد باشيد.

مسال: فرض کنيد توي يک مهموني يک دخترو مي بينيد و به هر روشي که دلتون مي خواد باهاش سره حرفو باز مي کنيد. بعد از يک خورده حرف زدن و حتي اگر فرصتش بود مسخره کردنش (مسال در مسال: داريد حرف مي زنيد متوجه ميشيد که پاهاش يه خورده بزرگه، زود بگيد واي تو کفش چه جوري گير مياري با اين پاهاي بزرگ! البته اين کارو فقط با دخترهاي خيلي خوشگل بکنيد که اعتماده به نفسه زيادي دارن) بعد از اينها بگيد که از شما بايد برگرديد بريد پيشه دوستاتون. (حرف زدن با شما خيلي مهمه و مفت نيست) يا هر بهانه ي ديگه که دوست داريد و واقعا بلند شيد که بريد. يک قدم که برداشستيد مي تونيد برگرديد بگيد راستي شماره من اينه يا شمارتو برام بنويس و کاغذ آماده بهش بديد ( عمله انجام شده قرارش بديد ) و بگيد که به نظرتون مي تونه مصاحبه خوبي باشه و شايد بتونيد گه گاه يه گپي با هم بزنيد.

يادتون باشه به هيچ عنوان حرف از اين که آيا دوست پسر داره يا اين ها نزنيد. شما مي خوايد باهاش دوسته عادي باشيد. (ارواحه عمه هاتون!)

عزيزانم دختر هاي خوشگل روزانه به اندازه حدودا يک دوازدهم موهايه سره شما (يک پنجمه موهاي جاي ديگه) پسر مي ره سراغشون. و اونا فکر مي کنن که ديگه خدان و ... پش ماره شما اينه که اولا متفاوت با بقيه باشيد ( اگه گفتيد وقتتونو بگيرمو و به تته پته افتاديد فاتحه ي کار خوندس) و دوما حاليش کنيد که تحفه اي هم نيست. رييس شماييد و شما هستيد که تصميم مي گيريد که انقدر دختر باحالي هست که باهاش دوست شيد يا نه.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم حلاجی  | 

پروانه

چه كسي مي داند كه تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟

                                          چه كسي مي داند كه تو در حسرت يكروزنه در فردايي؟
 

                                                                             پيله ات را بگشا تو به اندازه يك پروانه زيبايي

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم حلاجی  | 

قاليچه


اگر يك قاليچه ي پرنده داشته باشي
كه بتواند تو را همه جا ببرد...
به اسپانيا استراليا يا آفريقا...
فقط كافي باشه بگي كجا مي خواهي بروي.
آن وقت چه كار مي كني؟
پروازش مي دهي و خودت سوار بر آن پرواز مي كني؟
از آن مي خواهي تو را به جاهايي ببرد كه هرگز نديده اي؟
يا اين كه نه؟چند پرده همرنگ آن مي خري
و روي زمين اتاقت مي اندازيش...؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم حلاجی  | 

حميد مصدق :


اين هم بهترين شعر زنده ياد حميد مصدق :


درشبان غم تنهايي خويش
عـابد چشم سخنگوي تو ام
من در اين تاريکي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي تو ام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شکن گيسوي تو
موج درياي خيال
کاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر ميکردم
کاش بر اين شط مواج سياه
همه عمر سفر ميکردم
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاکستري بي باران پوشانده
آسمان را يکسر
ابر خاکستري بي باران دلگير است
و سکوت تو پس پرده خاکستري سرد کدورت افسوس
سخت دلگيرتر است
واي باران ! باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم تا دور
واي باران، باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب روياي فراموشي هاست
خواب را دريابم
که درآن دولت خاموشي هاست
با تو در خواب ، مرا
لذت ناب هماغوشي هاست
از گريبان تو صبح صادق
ميگشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
نه ، از آن پاکتري
تو بهاري؟
نه ، بهاران از توست
از تو ميگيرد وام
هربهار اين همه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه کنان ميکاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و در اين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به شب جشن عروسي عروسکهاي
کودک خواهر خويش
که در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و کودکي است
چهره اي نيست عبوس
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينک و هر سبزه و دشت
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت ميميرد
رفته اي اينک، اما آيا
باز برميگردي
چه تمناي محال
خنده ام ميگيرد
آرزو ميکردم
دشت سرشار ز سرسبزي روياها را
من گمان ميکردم
دوستي همچون فصلي سرسبز
چار فصلش همه آراستگي ست
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه ميدانستم
سبزه ميپژمرد از بي آبي
سبزه يخ ميزند از سردي دي
من چه ميدانستم
دل هرکس دل نيست
قلب ها بي خبر از عاطفه اند
و چه روياهايي
که تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميت ها
که به آساني يک رشته گسست
چه اميدي، چه اميد؟
چه نهالي که نشاندم من و بي بر گرديد
دل من ميسوزد
که قناري ها را پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
آه کبوترها را...
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه، ميبينم، ميبينم
تو به اندازه تنهايي من خوشبختي
من به اندازه زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم که تو را در خور؟
هيچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هيچ
تو همه هستي من، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري؟
همه چيز
تو چه کم داري؟
هيچ
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس ميگويد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسي ميشنوي ، روي تو را
کاشکي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تکان دادن دستت که_ مهم نيست زياد_
و تکان دادن سر را که عجب ، عاقبت مرد ، افسوس!
کاشکي ميديدم
من به خود ميگويم
چه کسي باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
من به هنگام شکوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا ميزنم، آي
باز کن پنجره را
پنجره را ميبندي
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشي ها
با تو اکنون چه فراموشي هاست
چه کسي ميخواهد
من و تو ما نشويم
من اگر ما نشوم خويشتنم
تو اگر ما نشوي خويشتني
از کجا که من و تو
شور يکپارچگي را در شرق
باز برپا نکنيم
از کجا که من و تو
مشت رسوايان را وا نکنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برميخيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه کسي برخيزد؟
چه کسي با دشمن بستيزد؟
چه کسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايي با شور؟
و جدايي با درد؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور؟
من چه ميگويم آه
با تو اکنون چه فراموشي ها
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشي هاست
تو مپندار که خاموشي من
هست برهان فراموشي من
من اگر بر خيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم حلاجی  |